تبليغاتX
:: حاشيه نشين ::

   انگار چیزی تند و تیز روی گلوم داره فشار میاره. ملغمه ای از یک جور ترس و درد و رنج و حسرت و غم و ...، تمام دلم رو پر کرده و احساس می کنم که چشمهام رو. عین مرغ نیم بسملم. شکی نیست اون حیوون بیچاره هم درست لحظات آخر جون دادنش تمام حسش در نگاهش ریخته بوده که دیگران دیدند و به ادبیات زبانی کشوندنشو حالا منِ نوعی دارم اینقدر راحت احساس درد مشترک می کنم!

   اتاقم رو چندین و چندبار قدم زده ام. رفته ام و اومده ام.رفته ام و اومده ام... . سردمه. اما خیال روشن کردن بخاری رو ندارم. دل پیچه دارم( شایدم دلشوره). گمام کنم در این یک ساعت اخیر ده باری دستشویی رفته باشم. به هر حال جون قدم زدن ندارم دیگه. کنار کتابهام روی زمین مچاله می شم. دلم کتاب می خواد. ولی هیچکدوم از اینها که دور وبرمه رو، نه. شعر می خوام. می رم سراغ کتابخونه ام. "تیغ و ترمه و تغزل" و "از کهربا تا کافور" منزوی رو بر می دارم. اما همه چی در حد ورق زدن تموم می شه. برش می گردونم.( انگار همه چی پس دادنی شدنه. حتی کتابها به خونه هاشون !) حالت تهوع دلمو چنگ می زنه. اعتنایی نمی کنم. حافظ، سعدی، بیدل، شاملو، فروغ، اخوان، سایه، نصرت، نادر نادرپور، قیصر امین پور، صالحی، پناهی، بهمنی....نه هیچکدوم..."خاطره ای در درونم است"، "گزینه چزاره پاوزه"، "هوا را از من بگیر خنده ات را نه"، "مرغ عشق میان دندان های تو"،"تو را دوست دارم چو نان و نمک"، "باران یعنی تو بر می گردی"، "زنی عاشق میان دوات"، "در بندر آبی چشمانت"...در بندر آبی چشمانت چشمانت چشمانت...در بندر آبی چشمانش...چشمانش چشمانش چشمانش...:

   "دوستان / من زخمی هستم که هرگز سلطه ی خنجر را نپذیرفت" ، "زمانی / از مذهب عشق سخن گفتم / اما / قناری ها در گلویم خاموش شدند / در شهر غبار چه تفاوتی است / میان تصویر یک شاعر و یک دلال / خداوندا / برای هر زخمی ساحلی است / اما ساحل زخم من ناپیداست / هیچ سرزمینی مرهمی نیست برای تنهایی / آن که بزرگ ترین تبعیدش در روح خویشتن است"...

   تلویزیون قراره فوتبال چلسی-منچستر رو پخش کنه. نمی دونم چرا بخاطر پخش این مسابقه "دلنوازان" امشب پخش نمی شه اما چقدر خوبه که خبری از این سریال نیست. لا اقل یک امشب. در حال حاضر که تماشای این فوتبال از شعر خواندن هم دلچسب تر به نظر می رسه! (یکی از جملات مورد استفاده کوچکترین برادرم "اگه کم آوردی، سوت بزنه !" حالام شما این یکباره هوس فوتبال تماشا کردن منو همین "سوت زدن" معنی کنید! )

 

p.s

   یاد دوران دبیرستان بخیر. اگه اون روزها بود که نه دل پیچه ای بود و نه مرغ نیم بسملی. ذوق فردا شدن بود و روزنامه ی ورزشی خریدن و عکس ها و تیترها رو بریدن و آلبوم کردن...


صبح دوشنبه است كه دارم اضافه مي كنم:

   ديشب تازه بعد از اينكه خواستم برم فوتبال ببينم متوجه شدم ساعت از ده هم گذشته! تازه اونوقت بود كه فهميدم من حتي زمان رو هم گم كرده‌ام! شايد بشه به "خلاء‌ زماني" تعبيرش كرد. تجربه‌اي بود براي خودش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط حاشیه نشین  |